کد خبر : 9485
تاریخ انتشار : جمعه 21 مارس 2025 - 9:26

تصویرسازی از سرینگر زیبا در دوران جنگ قرار بود در خانه عروس مراسم نکاح بین عروس و داماد با دو شاهد از طرفین بسته شود پس از امضای عقدنامه پذیرایی سنتی کشمیری که به آن (وزوان) گفته شده و شامل ۶ نوع غذا با گوشت می شود آغاز شد.

تصویرسازی از سرینگر زیبا در دوران جنگ قرار بود در خانه عروس مراسم نکاح بین عروس و داماد با دو شاهد از طرفین بسته شود پس از امضای عقدنامه پذیرایی سنتی کشمیری که به آن (وزوان) گفته شده و شامل ۶ نوع غذا با گوشت می شود آغاز شد.

  نویسنده: بشارت پیر مترجم: بهزاد طاهرپور مردم هم به اخبار نگاه می‌کنند و هم روزنامه‌ها را مطالعه می‌کنند. اخباری هم در مورد ما پخش می‌شود.  دوست من فائز از زمانی که فقط یک شبکه تلویزیونی در کل روستا وجود داشت یک شبکه کابلی را اداره می‌کرد. شب شد و پس از شام اشرف را

  نویسنده: بشارت پیر مترجم: بهزاد طاهرپور مردم هم به اخبار نگاه می‌کنند و هم روزنامه‌ها را مطالعه می‌کنند. اخباری هم در مورد ما پخش می‌شود.  دوست من فائز از زمانی که فقط یک شبکه تلویزیونی در کل روستا وجود داشت یک شبکه کابلی را اداره می‌کرد. شب شد و پس از شام اشرف را به داخل چادر آوردند‌، شب حنابندان بود زنان و دختران دور او حلقه زدند و آوازهای سنتی را سر دادند.  مادرش به کوچک‌ترین انگشت او حنا مالید. دوستان و آشنایان با داماد عکس یادگاری گرفتند.  من جدالی با خوابم داشتم. در داخل چادر همراه با آواز صدای ساز محلی تنبک هم بلند بود خلاصه همه گرم عروسی بودند. داخل چادر مملو از زنان و دخترانی بود که با لباس‌های گلدوزی شده زیبا آهنگ‌های کلاسیک کشمیری می‌خواندند:  حوری‌ها برای چهره فرشته‌گونه داماد می‌خوانند  او جواهر شهر است.   یک ساعت بعد برخی از نوجوانان دو اسپیکر و سی دی پلیر را به داخل چادر آوردند و سرگرم تقلید از آهنگ‌های کالوین کلین‌، و جین‌های لی و لوی و تی شرت‌ها شدند. صدای بلندی از اسپیکرها که موسیقی فیلم‌های هندی را می‌خواندند به هوا بلند شد به‌طوری‌که موسیقی سنتی را محو کرد. برخی از پیرزن‌ها نسبت به این اقدام اعتراض کردند.  صبح‌هنگام پدر اشرف به من گفت: با مردانی که قصد داشتند اشرف را به خانه عروس بروند همراه شوم. قرار بود در خانه عروس مراسم نکاح بین عروس و داماد با دو شاهد از طرفین بسته شود پس از امضای عقدنامه پذیرایی سنتی کشمیری که به آن «وزوان»  گفته شده و شامل ۶ نوع غذا با گوشت می‌شود آغاز شد. داشتم همین‌طور توی کوچه‌ها دنبال گذشته‌ام می‌گشتم همه جا را با دقت و حسرت نگاه می‌کردم تا اینکه خودم را در حیاط یک خانه سه طبقه با بام حلبی مشاهده کردم‌، هیچ بچه‌ای در حیاط نبود‌، هیچ گاوی با خال‌های سیاه و سفید که با میخی طویله‌ای به گوشه‌ای بسته شده و آرام در حال نشخوار کردن باشد دیده نمی‌شد.  دوچرخه آبی‌رنگی نیز در جوار طویله مشاهده نمی‌شد.  احداث دیوار سیمانی برایم تازگی داشت. ناگهان زنی کنجکاوانه از پنجره آشپزخانه به من نگاه کرد و پرسید: دنبال کسی یا جایی می‌گردید؟     نمی دانستم چه بگویم؟ من دنبال خودم بودم خانه‌ای که او اکنون صاحبش بود خانه‌ای بود که من در آن متولد شده بودم خانه‌ای که من خاطرات زیادی تا زمانی که با یک چمدان کشمیر را ترک کردم با آن داشتم. ۱۳ سال بعد من در حال ایستادن در حیاتش بودم و داشتم به آن خانه نگاه می‌کردم. این خانه ابدی من در ذهنم بود که مالکیتش اکنون در دست یک زن قرار داشت و او اکنون مرا زیر سؤال می‌برد. او دوباره سؤال کرد: دنبال کسی یا جایی می‌گردید؟   او مرا راهنمایی کرد و پنجره را بست.  اشرف داشت خودش را برای رفتن به خانه عروس آماده می‌کرد. او یک دست کت و شلوار قهوه‌ای‌رنگ روشن‌، کفش‌های قهوه‌ای چرمی به تن کرده و سربندی گلدوزی‌شده با ابریشم را به سر بسته بود همچنین دو تاج گل همیشه بهار‌، سه تاج گل ده روپیه‌ای اسکناس به دور گردنش انداخته شده بود. مردان و زنانی که می‌خواستند او را مشایعت کنند همه در حیاط خانه جمع شده  بودند.  من هم به آنها ملحق شدم به‌زودی صحبت سر این شد که داماد بعدی چه کسی خواهد بود؟ پس از اینکه جنگ و درگیری در کشمیر شروع شد معدل سن ازدواج از اواسط ۲۰ سالگی به اوایل۳۰سالگی افزایش یافت. اشرف ۳۲ ساله شده و همسرش۳۰ساله بود. تاخیر در تحصیلات و مشکلات پیدا کردن کار‌، عقد‌ها و عروسی‌ها را به عقب کشانده بود. این مسئله همچنین موجب نگرانی والدین دخترها شده بود. بیشتر کسانی که جانشان را از دست داده بودند مردان جوان بودند. علاوه‌ بر مردگان هزاران مرد جوان با آسیب‌های جبران‌ناپذیر جسمانی توأم با افسردگی و آینده‌ای مبهم مواجه بودند.  زنان و دختران دایره‌ای را تشکیل و دستانشان را به هم گره زده و آواز می‌خواندند این یک رسم سنتی در عروسی‌ها بود که قبل از اینکه داماد به خانه عروس برود انجام می‌شد. داماد بعد از غروب آفتاب به خانه عروس رفته و پس از شام بازمی‌گشت. پس از غروب ۱۶ مه۱۹۹۰ زمانی که نیروهای شبه نظامی هند به یک مراسم عروسی آتش گشوده و عروس را مورد تجاوز قرار دادند کشمیری‌ها این سنت را کنار گذاشتند. فصل نهم در عکس‌ها‌، سرینگر شهری زیبا‌، با خانه‌های چوبی مشبک همراه با مساجد و معابد قدیمی به تصویر کشیده شده که در ساحل رودخانه جهلم در کنار هم آرام گرفته‌اند. مردم با گذشتن از ۷ پل چوبی به بازارهای قدیمی در آن سوی رودخانه که ادویه‌جات‌، شال‌های گلدوزی‌شده‌، فرش‌ها‌، سماورهای قلمکاری شده و… فروخته می‌شد دسترسی پیدا می‌کردند. اما در روزگار جنگ و تباهی اهمیت چندانی به زیبایی و هنر داده نمی‌شود‌، آن پل‌های چوبی یا تخریب شده و یا از بین رفته‌اند و تنها اسکلت‌هایی از آنها باقی مانده است. والدین من نزدیک ساحل در سمت چپ رودخانه جهلم چند قدم مانده به پل هشتم که به آن پل زیرو می‌گویند زندگی می‌کنند. لال چوک‌، مرکز شهر در نزدیکی رودخانه قرار دارد. من با قدم زدن پس از عبور از سنگر‌های بتونی‌، یک دستگاه خودپرداز‌، یک مسجد‌، بقالی‌، داروخانه و لوازم التحریر به ساحل رودخانه می‌رسیدم. در آنجا قایق‌های اتاقدار موسوم به «شکارا» منتظر مسافران و بازدیدکنندگان بودند تا آنها را به آن طرف رودخانه ببرد. چند عقاب بر سر درختان چنار در حال پرواز بودند‌، یک قایقران پا به سن گذاشته که روی شکارا نشسته و یک پاروی ساخته‌شده از درخت بید مجنون را دست داشت منتظر مسافران بود.  او به‌ من گفت: در انتهای قایق بنشینم تا برای سایر مسافران نیز جا فراهم  شود.  من با حس تردید روی قایق چوبی که آب به داخلش نفوذ کرده بود قدم گذاشتم. قایقران رادیو را روشن کرد و با پارو زدن قایق را به میان رودخانه برد. مسافران لبه قایق را محکم گرفته بودند. آوازی سکوت شناور را شکست چند دقیقه بعد ما در آن طرف رودخانه بودیم.  کرایه هر نفر یک روپیه بود. پس از نشان دادن کارت هویت به گروهی از سربازان که در ساحل مشغول گشت‌زنی بودند‌، به مرکز شهر رسیدیم.  لال چوک خیابانی بسیار شلوغ که ساختمان‌هایی به سبک دهه ۶۰ میلادی دارد.  دستفروش‌ها بدل ارزان‌قیمت برندهای معروف کفش‌، وسایل الکترونیکی را روی پیاده‌روها می‌فروشند‌، فروشگاه‌های فرش و شال ادعا می‌کنند که آنها بهترین کارهای صنایع دستی را عرضه می‌کنند. گروه‌هایی از مردم سرگرم خرید روزنامه و تولیدات فیلم‌های بالیوودی هستند. سربازان هندی در خیابان‌ها به گشت‌زنی مشغولند و مثل آدم‌های دمدمی‌مزاج به اطراف نگاه می‌کنند.  من ناگهان از نامی که روی خودرو نظامی پارک شده در کنار خیابان نقش بسته بود یکه خوردم. قبلا این نام‌ها را دیده بودم اما هرگز توجهی به آنها نمی‌کردم: یکی از این نام‌ها «مهاکال» یعنی «مرگ بزرگ» یکی از نام‌های خدای شیوا بود. از کنار مهاکال گذشته و به طرف یک کافی نت مطمئن که در مجتمع تجاری قدیم قرار داشت حرکت کردم.  نزدیک در ورودی جمعی از جوانان و افراد مسن ایستاده سرگرم نوشیدن چای بودند. وارد کافی نت شدم برای استفاده از اینترنت هر کابین دو صندلی داشت به سختی توانستم بعد از یک و نیم ساعت ایمیلی ارسال کنم. هیچ‌کس شکایتی نداشت.  یادم آمد اولین باری که به این کافی نت در سال ۲۰۰۱ آمدم دولت به کافی نت‌ها دستور داده بود به ‌خاطر «ملاحظات امنیتی» هرکاربری علاوه‌ بر نشان دادن کارت شناسایی خود باید آدرسش را هم قبل از استفاده از اینترنت ثبت کند. بیرون در خیابان‌ها و جاده‌ها تعداد ماشین‌ها افزایش پیدا کرده بود. راننده‌ها به سختی می‌توانستند در لال چوک رانندگی کنند ترافیک عجیب و غریبی در مرکز شهر شکل گرفته بود.  همه در مورد فراوانی وام‌های شخصی و پول‌های زیادی که هند و پاکستان برای تامین وفاداری و بردن جنگ اقتصادی به کشمیر تزریق کرده بودند صحبت می‌کردند. تنها نهادی که در کشمیر در سراسر دوران مناقشه رونق گرفته و شکوفا شد بانک‌ها بودند. پس از پرسه زدن در خیابان‌های سرینگر خودم را در مقابل تابلو تبلیغاتی یافتم که نمایندگی کارگزاری‌های سهام در دهلی و بمبئی را تبلیغ می‌کرد. پول‌های زیادی در سهام سرمایه‌گذاری می‌شد.   پس از بازگشت با دوست دوران کالج «آیار» ملاقات کردم.  او از نظر تحصیلات مهندس مکانیک بود اما پس از سه سال بیکاری اکنون کارگزار سهام شده بود. روانه دفتر کار دوستم آیار در منطقه‌ای جدید التاسیس که چندان جالب هم به نظر نمی‌رسید شدم. یک تابلو تبلیغاتی نمایندگی کارگزاری سهام او را تبلیغ می‌کرد.  وارد یک اتاق نمور نیمه روشن با دیوارهای خیلی ساده شدم او داشت سه تا از مونیتورهایش را کنترل می‌کرد به نظر می‌رسید از کارش راضی است. پس از چند نوبت صرف چای سعی کرد مرا وادار کند که در سهام او سرمایه‌گذاری کنم. پس از چند دقیقه دو جوان وارد شدند.  آنها گفتند: ما می‌خواهیم در اوراق سهام سرمایه‌گذاری کنیم اما هیچ تجربه‌ای نداریم.  ظرف چند لحظه دوستم به یک کارگزار بورس تبدیل شد.  او دو صندلی را جلو کشید و شاگردش را فرستاد تا برای مهمانان چای بیاورند و با ارائه کتابچه‌هایی سعی کرد نحوه کارکرد بازار سهام را برای دو مرد جوان تشریح  کند.  15 دقیقه بعد او دوباره به سر نمایشگرها برگشت و برای دور بعد توضیحات آماده شد. او به این نکته اشاره کرد که چگونه سهام بالا و پایین می‌رود.  او داستان مردی را توضیح داد که ظرف ۵ ساعت ۱۰۰۰۰۰ روپیه کاسب شد. او گفت: شما باید چشمانتان را باز نگه دارید‌، دنبال سرنخ‌ها و نشانه‌ها باشید و از این طریق است که می‌توانید پول پارو کنید. آیار سعی می‌کرد این نکات را به مردان جوان تفهیم کند.  به گفته او بازار سهام مثل یک داستان پلیسی است: سرنخ‌های درست شما را به معدن طلا هدایت می‌کند. اوراق بهادار واژه‌هایی از یک زبان بیگانه به من بودند‌، زبان وال استریت‌، زبان بمبئی‌، زبان شرکت‌های هندی. در کنار این مسایل خودروهای زرهی‌، تشییع جنازه‌ها‌، اعتصاب‌ها‌، وحشت‌آفرینی‌ها، ناامیدی‌ها قرار داشتند.  سرینگر یادبودهایی را برای مفقود‌شدگان جوان بنا کرده بود.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.